حسن ریوندی/خاطره جالب پسر و پیرمرد درباره ازدواج

خاطره جالب پسر و پیرمرد درباره ازدواج - حسن ریوندی

فهرست مطالب

“رفتم پیش پدربزرگم که آلزایمر و پارکینسون داشت، سلام کردم، گفت: سلام، احمدی بابا! گفتم نه، محمود! گفت: از همون اول فهمیدم تو مجتبی نیستی!
داشتم از گرونی و تورم می‌گفتم که یه لحظه چشماش برق زد، گفت: پسرم، تو کل حرفات فقط یه چیز فهمیدم… تورم! انگار آلزایمرشم یادش رفت!”

بر اساس خاطره جالب حسن ریوندی، پسر و پیرمرد احتمالاً درباره چه جنبه‌ای از ازدواج گفتگو می‌کنند؟