معرفی و خلاصه داستان سریال اکیا و قسمت آخر+عکس بازیگران سریال اکیا
سریال اکیا – هنرمندان سریال اکیا – زندگینامه اکیا – هنرپیشه نقش اکیا – قسمت پایانی سریال اکیا – خلاصه داستان سریال اکیا – بخش آخر سریال اکیا – دریافت سریال اکیا – قسمت نهایی اکیا

داستان سریال اکیا :
کمال جوانی است که در یک محله کمبضاعت ساکن است. پدرش حسین آرایشگر است و مادرش فهیمه آرزو دارد کمال با برادر بزرگترش تارک و خواهر کوچکترش زینب، رابطهای صمیمی و خوب داشته باشند. در سوی دیگر شهر، نیهان در خانوادهای ثروتمند زندگی میکند. او برادر دوقلویی به نام اوزان دارد و بسیار به پدرش اوندر علاقهمند است. اما مادرش ویلدان، زنی خودخواه است که میخواهد نیهان با امیر ازدواج کند، در حالی که نیهان تمایلی به او ندارد.
آشنایی کمال و نیهان در اتوبوس شروع میشود. نیهان که طراح است، چهره کمال را نقاشی میکند. یک ماه بعد، در روز تولد نیهان، کمال و دوستش صالح به طور اتفاقی همان نقاشی را در یک مرکز خرید میبینند. نیهان در آن روز جشن تولدی برگزار کرده و دوستانش از جمله یاسمین و امیر را دعوت کرده است. امیر در مهمانی با مردی که با نیهان در حال رقص است درگیر میشود. نیهان از این موضوع خشمگین میشود و از محل دور میشود تا به قایقش برسد. در حالی که عصبانی بود، سعی کرد قایق را حرکت دهد، اما پایش به طناب گیر کرد و به داخل آب افتاد. درست در لحظه غرق شدن، کمال به موقع میرسد و او را نجات میدهد. از این لحظه، رابطه بین آن دو شکل میگیرد.
توصیه میشود به مطالعه مقاله داستان سریال آنام و خلاصه قسمت آخر+عکس بازیگران و پشت صحنه ادامه دهید.
برای مطالعه بیشتر، به خلاصه داستان سریال خانه ما و قسمت آخر + اسامی و عکس بازیگران سری سر بزنید.
اما امیر نقشه شومی میکشد و طوری شرایط را نشان میدهد که به نظر برسد اوزان مرتکب قتل یک دختر شده است. او از نیهان میخواهد برای حفظ برادرش، با او ازدواج کند و نیهان به ناچار میپذیرد. وقتی کمال روز بعد برای خواستگاری نزد نیهان میرود، با پاسخ منفی او روبرو میشود. این اتفاق چنان تاثیری روی کمال میگذارد که برای مدتی طولانی افسرده میماند، تا اینکه به زونگولداک منتقل میشود.
چهار سال بعد، در معدن محل کار کمال حادثهای رخ میدهد و کمال جان رئیس خود، حقی، را نجات میدهد. به پاس این شجاعت، حقی او را به عنوان دستیار خود برمیگزیند. یک سال پس از این ماجرا، کمال نزد خانواده بازمیگردد و این بار مصمم است برای بازپس گیری نیهان، با امیر رقابت کند.

خلاصه داستان قسمت ۱۷ سریال اکیا
اوزان و اکیا در حال رفتن به خانه هستند که حیدر تازه میرسد. ویدان بسیار از او ناراحت است و میگوید: اگر کوچکترین اتفاقی برای پسرم بیفتد، چرا تو باید آخرین نفری باشی که باخبر میشود؟ اکیا هم میفهمد که دوباره بحث و دعوا شروع خواهد شد. اوزان با ماشین خودش حیدر را میبرد و حیدر دوباره میپرسد: چه خبر شده؟ عامر توضیح میدهد که از صبح در کلانتری بودهاند و اوزان هم سه ساعت آنجا بوده و حالش بسیار بد شده است. خدا میداند اگر برود چه اتفاقی ممکن است بیفتد!
ویدان ادامه میدهد: با حرفهایی که درباره کمال و اکیا زدید، دهانم بسته ماند؛ ولی از این به بعد اگر اتفاقی برای اوزان بیفتد، تقصیر خودتان است.
اوزان، اکیا و عامر همزمان به خانه میرسند. عامر جاسویچی را به اوزان میدهد و میگوید: آن دختر هنوز زنده است. تو هم برای چیزی که میخواهی تلاش کن!
اوزان جواب میدهد: کاش به همین راحتی بود!
ویدان به محض رسیدن به خانه از اوزان میپرسد: با این دختر چه کار داری؟
اوزان میگوید: از او خوشم میآید، مگر نمیشود؟
ویدان جواب میدهد: نه، این دختر مناسب نیست.
حیدر میگوید: بس است دیگر! درست است که باید حرف بزنیم، اما الان پسرم خسته است. بیا برویم ویدان!
ویدان با عصبانیت میگوید: تو حق دخالت در این موضوع را نداری! وقتی مادر کمال به اینجا آمد و داد میزد که پسرم نامزد دارد و از دخترت بخواه دست از سرش بردارد، تو کجا بودی؟
حیدر دوباره عذرخواهی میکند.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً خلاصه داستان و عکس های فیلم سینمایی آبنبات چوبی را بخوانید.
قادر به عامر میگوید: پسرم، نمیخواهم به خاطر آن خانواده خودت را به خطر بیندازی. بگو چه کسی تو را تهدید میکند؟
عامر پاسخ میدهد: هیچکس نیست پدر، دست بردار.
قادر تمام پرینتهای کارت بانکی عامر را گرفته که نشان میدهد پول به حساب چه کسی واریز میشده است. عامر عصبانی میشود و تهدید میکند که اگر یک بار دیگر این کار را تکرار کند، سهامش را میفروشد و از آنجا میرود. دوباره تأکید میکند: کسی مرا تهدید نمیکند!
قادر میگوید: بدان که هیچ قدرتی نمیتواند تو را تهدید کند.
عامر با ناراحتی پاسخ میدهد: میدانم پدر، آنقدر تکرارش کردی که حفظ شدم!
اکیا نزد اوزان میرود تا همه چیز را برایش تعریف کند.
اوزان میگوید: اولین بار بود که در مقابل یک دختر احساس مهم بودن کردم، و آن دختر هم خواهر دوستپسر سابق تو از آب درآمد.
اکیا پاسخ میدهد: اوزان، خودت هم میدانی که این رابطه ممکن نیست. من و تو به هم وصل هستیم. گذشته من و کمال اجازه نمیدهد با زینب خوشبخت شوی. به من قول بده که او را فراموش میکنی!
کمال مستقیم به آژانسی میرود که زینب در آن ثبتنام کرده است. فاتح به او میگوید: زینب دختر بااستعداد و خوبی است و من مطمئنم موفق میشود. حتی اولین پیشنهاد کاری هم به او رسیده است. کار با خانواده کوزجی اوغلو برایش مفید است.
کمال با تعجب میپرسد: شرکت کوزجی اوغلو این پیشنهاد را داده است؟
فاتح پاسخ میدهد: بله، آیا مشکلی هست؟
کمال که از عصبانیت در حال انفجار است، میگوید: بله، مشکل هست! شما دیگر نماینده زینب نیستید.
در خانه، زینب حالش بد است و گریه میکند. فهیمه صدایش میزند و خودش را به خواب میزند. فهیمه به حسین میگوید: این دختر مشکلی دارد. تانر هم میگوید: از کمال بپرسید، او حتماً میداند.
در خیابان، عامر پشت سرش را نگاه میکند و میبیند کمال دنبالش است. هر دو با سرعت رانندگی میکنند تا اینکه کمال جلوی عامر را میگیرد. با عصبانیت به او میگوید: از خواهر و برادرم دور باش! با پولت چشم آنها را کور نکن!
عامر میپرسد: تانر که آرایشگر است، چه ربطی به من دارد؟ اما خواهرت چه ارتباطی با من دارد؟
کمال پاسخ میدهد: همسرت در آژانس ثبتنام کرده و تو هم به او پیشنهاد کار دادهای. همه چیز مشخص است. ببین عامر، اگر میخواهی بجنگی، حاضرم؛ اما بدان که اولین شکست زندگیات را با من تجربه خواهی کرد. من به تو یاد میدهم چگونه شکست بخوری!
عامر با قاطعیت میگوید: حد خودت را بدان کمال! اگر اراده کنم، حتی نمیتوانی در این شهر زندگی کنی، چه برسد به اینکه با من صحبت کنی.
کمال هشدار میدهد: حرفهایم را زدم، این آخرین هشدار من است. از خانوادهام دور باش! و سپس میرود.
اکیا به شمال پیام میدهد: باید درباره اتاقهای امروز صحبت کنیم. یک ساعت دیگر نزدیک دیوار محل حاضر شو.
کمال که پیام را میخواند، به آنجا میرود و اکیا منتظر اوست.
کمال با دیدن دیوار، خاطرات گذشته در ذهنش زنده میشود. یادش میآید که اکیا با اسپری اسم هر دو را روی دیوار نوشته بود و فریاد میزد: “کمال، دوستت دارم!”
چشمان کمال پر از اشک میشود، اما آنقدر اکیا را منتظر میگذارد تا او آنجا را ترک میکند.
کمال از ماشین پیاده میشود و دوباره به دیوار و نوشتهها نگاه میکند. مشتش را به دیوار میکوبد و فریاد میزند: “از ذهنم برو اکیا، برووووو!”
این صحنه یکی از غمانگیزترین صحنههای فیلم است. او با گریه از خدا میخواهد: “خدایا، قدرت فراموش کردنش را به من بده. از تو خواهش میکنم…”
برای عامر پیامی میآید که عکس همان دیوار است، با اسم کمال و اکیا و جمله “دوستت دارم”.

خلاصه داستان قسمت ۱۸ سریال اکیا
عامر بیرون از دیسکو نشسته بود و عکسهایی از اکیا و کمال را دریافت کرد که کنار دیوار ایستاده بودند. عکس دیوار هم فرستاده شد که روی آن اسم اکیا و کمال نوشته شده بود. عامر با دیدن عکسها شوکه شد و فهمید که بین کمال و اکیا رابطهای وجود داشته است. او تا صبح روی همان صندلی نشست و با خودش گفت: “تنها صاحب اون منم، این تغییر نمیکنه، دیر یا زود عاشق من میشه.”
اکیا در حال قدم زدن بود که چشمش به خانهای تقریباً روبروی خانهشان افتاد. روی آن خانه تابلوی «فروشی» نصب شده بود. اکیا ناگهان یاد خاطراتش با کمال افتاد:
⬅️ پنج سال قبل: کمال داشت اکیا را به خانه میرساند و مدام میگفت: «دوست ندارم ازت جدا شم.»
اکیا پاسخ داد: «یه روز میرسه که از هم جدا نمیشیم و باهم زندگی میکنیم.»
اکیا خانه را به کمال نشان داد و گفت: «دوس دارم تو این خونه زندگی کنیم.»
کمال گفت: «ولی من که پول ندارم اینو بخرم.»
اکیا گفت: «الان نداری، ولی تو یه مهندسی و کار میکنی. منم کار میکنم و اینجا رو میخریم.»
کمال گفت: «تا وقتی تو پیشم باشی، من هر خونهای که بخوای رو میخرم.»
⬅️ زمان حال: اکیا به خانه خیره شده بود که عامر صدایش زد و پرسید: «خوبی؟»
اکیا گفت: «آره، خوبم.»
ویدا نزد اوزان رفت و گفت: «تو باید اون دختر رو فراموش کنی، با اون نمیشه.»
اوزان با عصبانیت گفت: «میدونم.»
ویدا گفت: «نه، نمیدونی. ما قبلاً از اکیا پرسیدیم: زندگی خودت یا برادرت؟ و اون تو رو انتخاب کرد. حالا نوبت توئه.»
کمال نزد لیلا رفت. لیلا به او گفت: «تو تعقیب میشی؟ وقتی میای، یه ماشین تو محله میاد و وقتی نیستی، اونم نیست.»
کمال تعجب کرد و گفت: «حتماً کار عامر کوزجواغلو هست.»
لیلا گفت: «اگه کسی تعقیبت میکنه، یعنی بهت شک کردن. خیلی مراقب باش و از اکیا دور بمون، چون اینا آدمای خطرناکی هستند.»
کمال گفت: «نگران نباش، همین کارو میکنم.»
کمال رفت تا سوار ماشینش شود که متوجه یک ماشین دیگر شد. او ایستاد و از آینه نگاه کرد و فهمید که حق با لیلا بوده و یک ماشین دیگر در تعقیبش است. کمال به راننده گفت ماشین را نگه دارد، سپس پیاده شد و جلوی ماشین دیگر ایستاد. آنها ترمز کردند و کمال سوار ماشینشان شد.
عامر و طوفان داشتند تنیس تمرین میکردند که یک پیام تصویری برای طوفان رسید. طوفان گوشی را به عامر داد. عامر دید که کمال در ماشین مردان عامر نشسته و یک پیام ویدیویی فرستاده و میگوید: «بهتره به جای اینکه با من کلنجار برید، به کاراتون رسیدگی کنید، چون هنوز گزارشها رو آماده نکردید و ما نتونستیم کارا رو پیش ببریم.»
عامر با دیدن این پیام عصبانی شد و گفت: «باید این کارش رو جبران کنیم.»
لیلا از حیدر به خاطر آمدن به خانهاش شکایت کرد و پلیس به ویدا خبر داد. ویدا بسیار عصبانی شد وقتی فهمید حیدر نزد لیلا رفته و گفت: «چرا رفتی اونجا؟»
حیدر سعی کرد او را آرام کند، اما ویدا گفت: «تو چطور هنوز به اون فکر میکنی؟!» سپس افزود: «میرم حقمو ازش میگیرم.»
عامر دوباره به تانر گفت بیاید و او را اصلاح کند. تانر آمد و عامر گوشی زینب را به او داد و گفت: «خواهرت تو کلانتری جا گذاشته بود.»
تانر شوکه شد.
عامر ادامه داد: «فکر کردم کمال بهتون گفته. دیروز خواهرت و برادرزن من تو کلانتری بودن.»
تانر با عصبانیت رفت.
اکیا به شرکت کمال رفت و به زیردستانش گفت: «وسایلتون رو جمع کنید، ما دیگه اینجا کار نمیکنیم.»
آسو نزد اکیا آمد و اکیا به او گفت: «من دیگه اینجا کار نمیکنم.»
کمال آمد و اکیا میخواست به او بگوید که دیگر نمیآید، اما کمال به خاطر موضوع اوزان و زینب و همچنین تعقیب شدنش عصبانی بود و عصبانیتش را سر اکیا خالی کرد و گفت: «من تو رو بیرون میکنم.» سپس قوطی رنگ قرمز را روی دیواری که اکیا سبز کرده بود پاشید. آسو هم از این اتفاق بسیار ذوق زده شد.
یکی از افراد عامر به خانه کمال رفت و یک پاکت به مادر زینب داد و گفت: «هر وقت زینب خانم آمد، بهش بدید.»
فهیمه پاکت را باز کرد و شوکه شد. سریع به حسین زنگ زد و گفت: «زود بیا خونه.»
حسین هم به کمال و تانر گفت سریع به خانه بیایند.
اکیا دوباره آن دختربچهای را که دستمال جیبی میفروخت، کنار دریا دید و نزدش رفت تا با او صحبت کند. توجه دخترک به بادکنکهایی جلب شد که یک مرد میفروخت. اکیا متوجه شد و دوباره یاد خاطراتش با کمال افتاد، وقتی کمال برایش کلی بادکنک خریده بود. اکیا همه بادکنکهای آن مرد را خرید و دو تا از آنها را به دختربچه داد. سپس چشمانش را بست و گفت: «خدایا کمال رو با من دشمن نکن.» بعد بقیه بادکنکها را رها کرد تا به آسمان بروند.
ویدا نزد وکیل رفت و گفت: «من حقمو از خونه پدریم پس بگیرم. سریع شکایت کنید.» منظورش خانهای بود که لیلا در آن زندگی میکرد.
عامر نزد اوزان رفت و با او صحبت کرد.
اوزان گفت: «همه بهم میگن باید اون دختره رو فراموش کنم.»
عامر گفت: «یادته یه سال تابستون رفته بودیم تعطیلات؟ اکیا اونجا اصلاً باهام حرف نمیزد، ولی من هر جا میرفت، دنبالش میرفتم. آخر تابستون شد و بازم باهام حرف نزد، ولی حداقل من تمام تابستون رو با اون گذرونده بودم. حالا تو هم بیخیالش نشو، حتی اگه بازم جوابتو نداد.»
پایان.

خلاصه داستان قسمت ۱۹ سریال اکیا
زینب به خانه مادرش میرسد و برگههای همکاری با آژانس را به او نشان میدهد. مادرش با تعجب میپرسد: “این دیگر چیست، زینب؟”
حسین میگوید: “صبر کن، اجازه بده من توضیح دهم. اصلاً کی قرار بود به ما خبر بدهی، زینب؟ شاید میخواستی بگویی یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم بازیگر شدهام! یا شاید ناگهان در تلویزیون تو را میدیدیم…”
زینب شروع به گریه میکند و میگوید: “میخواستم به شما بگویم.” در همین حال، کمال وارد میشود. حسین برگهها را پاره میکند و میگوید: “دیگر تمام شد، حتی اجازه نمیدهم از خانه بیرون بروی، زینب! فهمیدی؟”
کمال سعی میکند دخالت کند: “پدر، این کار را نکن.”
تانر نیز فرصت را غنیمت میشمارد و میگوید: “کمال حق دارد. او در جامعه است و دید بازتری دارد. حتماً قبول داری که بازیگری شغل خوبی نیست؟ راستی زینب، از دیروز به تو زنگ میزنیم، چرا جواب نمیدهی؟ دیروز در خانه سما بودی، نه؟ تلفنت را در کلانتری جا گذاشتی!”
حسین با نگرانی به تانر نگاه میکند. تانر ادامه میدهد: “دیروز زینب با برادرزن کوزجیاوغلو در کلانتری بود. برادر کمال هم برای بردن خواهرش به آنجا رفته بود!”
حسین از دست کمال عصبانی میشود: “کمال، آیا واقعاً سزاوار ماست که چنین بیآبرویی کند؟”
کمال پاسخ میدهد: “پدر، من بارها به او گفتهام با آنان کار نکند.”
حسین میگوید: “هیس، در واقع من بودم که از اول به تو گفتم با آنان همکاری نکن، اما تو گوش نکردی.” سپس برمیگردد و از اتاق خارج میشود.
تانر با ناراحتی میگوید: “از زمانی که تو آمدی، بدبختیها یکی پس از دیگری سراغمان میآید.”
کمال سرش را پایین میاندازد و با صدایی گرفته میگوید: “معذرت میخواهم، فکر کنم دیگر جایی برای من در این خانه نیست.” حتی اصرارهای فهیمه هم نمیتواند او را متوقف کند.
در همین حال، اکیا در حال جمعآوری وسایلش است که عامر از او میپرسد: “کجا میروی؟”
اکیا پاسخ میدهد: “برای یک نمایشگاه به میلان میروم و یک هفته آنجا خواهم بود.”
عامر متوجه میشود که اکیا حلقهاش را ندارد و میپرسد: “پس حلقهات کجاست؟”
اکیا میگوید: “آن را گم کردم. در واقع، آن حلقه برایم چیزی جز یک نمایش نبود.”
عامر میگوید: “من هرگز از دوست داشتن تو خسته نمیشوم.”
اکیا پاسخ میدهد: “آیا به آن حلقه که مانند زنجیر به گردنم بود افتخار میکنی؟”
عامر دستش را روی گلوی اکیا میگذارد و میگوید: “بله، و هر زمان که بخواهم، آن را شل یا سفت میکنم. تو هم بهتر است سعی کنی همیشه به قراردادمان عمل کنی، چون من این کار را میکنم.”
اکیا دستی به گلویش میکشد و راهی میلان میشود.
حیدر با ناراحتی به اوزان نگاه میکند و میگوید: “دو فرزند دارم که هر یک غمانگیزتر از دیگری هستند، و من هیچ کاری برای آنان نمیتوانم بکنم.”
او به حیاط نزد اوزان میرود، او را در آغوش میگیرد و میبوسد. اوزان میگوید: “من هم تو را دوست دارم، پدر.” حیدر پتویی روی او میاندازد تا سرما نخورد.
یک هفته بعد…
کمال و صالح در اسکله هستند. کمال عکس خانوادگیشان را به صالح نشان میدهد و میپرسد: “اینجا چه میبینی؟”
صالح نیز بر اساس شناخت خود تفسیرش را بیان میکند.
کمال ادامه میدهد: “برادرم تانر زندگی دیگری میخواست، اما نتوانست به آن برسد. آنقدر ناکامی در دلش مانده که اگر کسی از آن باخبر شود، میتواند به راحتی او را کنترل کند. زینب نیز بزرگترین نقطه ضعفش هوسهایش است؛ بدون آنکه بفهمد، خود و دیگران را به آتش میکشد. عامر کوزجیاوغلو دارد با نقاط ضعف زینب و تانر بازی میکند. اکیا زینب را در یک آژانس ثبت نام کرده، اوزان نیز دنبال او افتاده، و عامر طوری رفتار میکند که گویی او را نمیشناسد و به او پیشنهاد کار داده. تانر را هم به عنوان آرایشگر نزد خود برده است.”
صالح رنگش میپرد و میگوید: “آرام باش، برادر. من پشتم و با هم مشکل را حل میکنیم.”
لیلا که نامهای از دادگاه دریافت کرده، عصبانی به وکیلش زنگ میزند و میگوید: “باورت نمیشود! ضیا خان ویدان میخواهد خانهام را از من بگیرد، اما من حتی یک شاخه از باغ این خانه را هم به او نمیدهم. هرگز!”
به محض بازگشت اکیا از میلان، عامر پشت در منتظر اوست. حلقهای جدید برایش خریده و میپرسد: “با من ازدواج میکنی؟”
اکیا پاسخ میدهد: “برای بار دوم؟ هرگز!”
عامر حلقه را به دستش میکند و میگوید: “بدون این حلقه، حتی اجازه نداری از خانه بیرون بروی. حالا هم مثل روز اول ازدواجمان، تو را به خانه میبرم.” سپس او را در آغوش میگیرد و به داخل خانه میبرد.
کمال که از دور همه چیز را میبیند، حلقه را در دستش فشار میدهد و میگوید: “این بازی تا زمانی که جلوی من زانو نزنی تمام نمیشود، عامر کوزجیاوغلو.”
سپس به سراغ مسئول فروش خانهای میرود که اکیا به آن علاقه داشت. مسئول فروش به او میگوید: “یک خریدار دیگر هم برای این خانه وجود دارد.”
کمال میگوید: “میدانم، عامر کوزجیاوغلو.”
او به یاد میآورد که قبلاً عامر را دیده بود که سفارش خرید آن خانه را داده بود و خودش نیز آنجا حضور داشت و شنیده بود.
اکیا با اوزان صحبت میکند و از او میپرسد: “آیا هنوز به خاطر زینب ناراحتی؟”
اوزان پاسخ میدهد: “تمام آرزوهایم را نابود کردم، اما واقعاً بدشانس بودم. دقیقاً همان روزی که سوار ماشین شدیم، پلیس ما را گرفت. حتی آن روز به او یک پیشنهاد کاری هم داده شده بود.”
اکیا تمام اتفاقات آن روز و تماس عامر با فاتح را به یاد میآورد، وقتی که عامر گفت: “چهره تبلیغاتیمان را پیدا کردیم.” او تقریباً مطمئن میشود که همه چیز کار عامر بوده است.
مسئول فروش خانه به عامر زنگ میزند و میگوید: “متأسفانه یک خریدار دیگر پیدا شده و باید دوباره با صاحب خانه صحبت کنم.”
عامر میپرسد: “خریدار دیگر کیست؟”
مسئول فروش پاسخ میدهد: “کمال سویدره.”
عامر با عصبانیت میگوید: “پس به صاحب خانه بگویید عامر تا جایی که بتواند پیشنهاد بهتری میدهد.”
لیلا به خانه ویدان میرود و…
پایان.

قسمت نوزدهم ۱۹ سریال اکیا :
اکیا در اتاقش مشغول جمع کردن لباسها و گذاشتن آنها در چمداد بود. هر بار که این کار را میکند، لحظهای که کمال او را اخراج کرد در ذهنش زنده میشود. ناگهان، صدای در به او هشدار میدهد که عامر رسیده است. عامر وارد میشود و با دیدن چمداد میپرسد: “قصد سفر داری؟ به کجا؟”
اکیا پاسخ میدهد: “میروم میلان. برای نمایشگاه.”
عامر با دیدن حجم لباسها میگوید: “برای یک ماه؟”
اکیا: “یک هفته. کارم را رها کردم و الان وقت آزاد دارم.”
عامر با آرامش میگوید: “نرو.”
اکیا با قاطعیت پاسخ میدهد: “میروم.”
ناگهان عامر دست اکیا را میگیرد و متوجه میشود انگشتر نیست. میپرسد: “انگشترت کجاست؟”
اکیا میگوید: “گمش کردم. در واقع، برای من هم فقط یک انگشتر نمایشی بود.”
عامر که به نظر ناراحت میرسد، میگوید: “فکر میکنی از تو خسته میشوم؟ نه، هرگز. قلبم پر از توست، اکیا. هیچوقت از تو خسته نمیشوم. هیچوقت از خواستنت سیر نمیشوم. آن انگشتر یک حلقه است.”
اکیا پاسخ میدهد: “بله، حلقهای دور گردنم. تو به این افتخار میکنی؟”
عامر میگوید: “بله” (در حالی که هر دو دستش را روی گردن اکیا میگذارد)، “چون من تصمیم میگیرم چقدر نفس بکشی. اگر بخواهم، آن حلقه را تنگ یا گشاد میکنم” (منظور او این است که هر زمان بخواهد، میتواند اکیا را آزار دهد و این اشاره به حرف اکیا دارد که گفت انگشتر مانند حلقهای دور گردنش است).
او اضافه میکند: “تو فقط میتوانی بروی چون من اجازه میدهم. من به قرارداد پایبندم، تو هم باید پایبند باشی.”
در خانه سویدَره، اوضاع برای زینب بسیار بحرانی است. همه در حال داد و بیداد کردن به او هستند. کمال وارد میشود و حسین در حضور همه بچهها آن قرارداد را پاره میکند و به زینب میگوید: “دیگه پاتو بیرون از خونه نمیذاری.”
پس از چند دقیقه، تانر از زینب میپرسد: “چرا ما نمیتونیم بهت زنگ بزنیم؟ دیروز مگه خونه سما نبودی؟ پس چرا گوشیت تو کلانتری بود؟”
حسین با تعجب میپرسد: “چه کلانتری؟”
تانر با پرت کردن گوشی فریاد میزند: “زینب دیروز تو کلانتری بود، بابا! با برادرش اکیا بدون مدرک دستگیر شدن. آقای عامر اونجا بودن. راستی، کمال هم اونجا بود. خواهرش رو از کلانتری بیرون آورد.”
حسین بلند میشود و به کمال میگوید: “تو چشام نگاه کن و بگو این آبروریزی درسته؟ بهم دروغ گفتی.”
کمال پاسخ میدهد: “به شما دروغ نگفتم.”
حسین فریاد میزند: “ساکت شو! اگه سر سفره گرگ ها بشینی، گرگ میشی.”
حسین مینشیند و تانر شروع به مسخره کردن کمال میکند و میگوید: “از وقتی تو اومدی، مگه بلایی مونده که نیومده باشه سرمون؟ از وقتی اومدی، آرامش خونه رفته.”
کمال میگوید: “معذرت میخوام. من تو این خونه جایی ندارم.” و به سمت در میرود. فهیمه با عجله به سمت پسرش میدود و التماس میکند.
کمال با کیف لباسش از خانه بیرون میرود و اکیا نیز سوار تاکسی میشود و به فرودگاه میرود.
حالا یک هفته گذشته و کمال واقعاً میخواهد از صمیم قلب از عامر انتقام بگیرد. همچنین، برای لیلا نامهای از دادگاه میرسد و متوجه میشود ویدا شکایت کرده است. او مصمم است تا هر کاری کند تا این خانه به دست ویدا نیفتد.
اکیا پس از بازگشت از میلان به سمت خانه میرود، جایی که عامر برای استقبال او آمده است (آنها در حیاط یا خیابان هستند). پس از صحبت کردن، عامر انگشتر را به او نشان میدهد و میپرسد: “با من ازدواج میکنی؟”
اکیا با لبخند پاسخ میدهد: “دوباره؟ هرگز.” و میخواهد از او دور شود، اما عامر مانع میشود و با زور دستش را میگیرد.
اکیا میپرسد: “عامر، چه کار میکنی؟”
عامر پاسخ میدهد: “حالا که انگشترت رو گم کردی، باید دوباره با من ازدواج کنی. این بار منو دوست داری.”
اکیا میگوید: “چرت و پرت نگو.”
عامر اصرار میکند: “دوستم داری.”
در این لحظه، دوربین به صورت کمال میرود که از دور آن دو را تماشا میکند. کمال به همان خانهای آمده که برای فروش گذاشته شده بود.
عامر میگوید: “این انگشتر از این انگشت بیرون نمیآد.” و انگشتر را به دست اکیا میاندازد، او را در آغوش میگیرد و به داخل خانه میبرد (با وجود اینکه اکیا میگوید: “عامر، ول کن! ول کن!”).
وقتی این زوج به ظاهر خوشبخت به داخل خانه میروند، کمال حلقه ازدواج پنج سال پیشش را در دستش فشار میدهد و میگوید: “دیگه راه برگشتی وجود نداره. تا وقتی عامر کوزجواغلو جلوم زانو نزنه، این ماجرا تمام نمیشه.”
صالح نزد او میآید و میگوید: “نگران نباش، داداش. من همیشه کنارت هستم” (صالح میداند کمال قصد انتقام دارد).
سپس، املاکی نزد کمال میآید و میگوید: “به پیشنهادتون فکر میکنم چون یک مشتری جدی داریم.”
کمال پاسخ میدهد: “میدانم، عامر کوزجواغلو. لطفاً پیشنهاد من را به او بگویید.”
آنها به داخل خانه میروند و کمی آنجا را نگاه میکنند.
صالح میگوید: “اینطوری فقط خودت رو آزار میدی. برای انتقام گرفتن از عامر، واقعاً لازم نیست اینقدر به اکیا نزدیک باشی. لازم نیست با اکیا رودررو شی.”
کمال پاسخ میدهد: “برعکس، داداش، لازمه. نباید فراموش کنم. باید هر روز یادم بیاد.”
صالح میپرسد: “تو این خونه رو به خاطر اکیا میخری؟”
کمال پاسخ میدهد: “نه. من میخوام پولش، قدرتش و هر چیزی رو که عامر رو به عامر تبدیل کرده، ازش بگیرم. میخوام ببینم اونایی که به خاطر پول کنارش هستن، بعدش چکار میکنن.”
عامر در ماشین به املاکی میگوید: “چه زمانی میریم دفتر خونه؟”
املاکی پاسخ میدهد: “امروز یک مشتری جدید اومده.”
عامر میگوید: “طبیعیه. بهش بگید عامر کوزجواغلو خریده.”
املاکی هشدار میدهد: “این آقا خیلی جدیه.”
عامر میپرسد: “کیه؟”
املاکی پاسخ میدهد: “کمال سویدَره.”
عامر سپس پیشنهاد بالاتری به املاکی میدهد.
لیلا به جلوی در خانه ویدا میرود و در حضور او و اوندر، برگه دادخواست دادگاه را پاره میکند.

قسمت بیستم ۲۰ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
ویدان و حیدر پشت در ایستاده بودند. ویدان گفت: «الان خوشحالی که ما را به اینجا خواستی؟ آیندهات را که سی سال پیش از تو گرفتم؟» لیلا جواب داد: «نه، فقط نمیخواستم جلوی بچههایت شرمنده شوی. هر چه خواستی، بدون هیچ تلاشی به تو دادم، اما بخشش من را نمیتوانی پس بگیری. آن خانه را به تو نمیدهم.»
ویدان گفت: «اولاً آن آینده هرگز مال تو نبود. اما آن خانه، نصفش متعلق به گذشته من است.» لیلا پاسخ داد: «فقط میخواستم بگویم بیجهت خودت را خسته نکن. خانه را به تو نمیدهم.» سپس برگههای دادگاه را پاره کرد و به صورت ویدان پرتاب کرد و از آنجا رفت. حیدر پشت سرش داد زد و دنبالش دوست، اما لیلا توجهی نکرد.
همان موقع، کمال که برای خرید همان خانه به آن حوالی آمده بود، لیلا را دید و کنجکاو شد. به او تلفن زد، ولی لیلا دروغ گفت: «برای خرید آمدم و دستم پر است. بعداً به تو زنگ میزنم، کمال.»
حیدر به خانه برگشت و به ویدان گفت: «دست از سر او بردار. سالها پیش آن خانه را به او بخشیدی. چرا به او آرامش نمیدهی؟» ویدان گفت: «وقتی اینطوری از او دفاع میکنی، بیشتر مصمم میشوم. من آن خانه را میخواهم!»
اکیا که کاملاً به عامر شک کرده بود، به فاتح تلفن زد و شخصاً رفت تا پیگیر ماجرا شود. در راه با ماشین کمال برخورد کرد. کمال سریع پیاده شد و حال اکیا را پرسید. اکیا گفت: «خوبم، اتفاقی نیفتاده. اما تو اینجا چه کار میکنی؟» کمال خواست بگوید لیلا از اینجا رد شد، اما قبل از اینکه حرفش تمام شود، اکیا پرسید: «لیلا؟ لیلا تو را فرستاده؟» کمال خندید و گفت: «بازم عذر میخواهم» و رفت.
زینب میخواست با حسین بیرون برود، اما حسین گفت: «هنوز مجازاتت تمام نشده. هنوز درس نگرفتی. وقتی من گفتم، تمام میشود.» صالح به کمال گفت: «داداش، یک هفته است چرا نمیروی از پدرت عذرخواهی کنی؟» کمال به حرف او گوش داد و به خانهشان رفت تا عذرخواهی کند.
در نهایت، کمال و حسین با هم آشتی کردند. اکیا یک پیشنهاد کاری درباره کودکان دریافت کرد. او با خوشحالی پذیرفت و گفت: «من بچهها را دوست دارم، به همین دلیل قبول میکنم.» یک لحظه فکر کرد و پرسید: «راستی، شما از کجا مطمئن بودید که من قبول میکنم؟» آن خانم گفت: «چون دیده بودم بیشتر پروژههای اجتماعی را میپذیری.»
موقع رفتن، آسو به اکیا تلفن زد و گفت: «همانطور که فکر میکردید، قبول کرد. آسو خوشحالم میکند. فقط به آنها نگویید حامی مالی ما هستیم. میخواهم شخصاً از آنها تشکر کنم.» و سپس لبخندی حیلهگر زد.
کمال میخواست وارد شرکت شود، اما یک نفر را دید که نگهبانان اجازه ورود نمیدادند. او را به لابی بردند و با او صحبت کرد. آن شخص گفت: «از کارگزاران عامر خان هستم. جایی که کار میکنیم هیچ امنیتی ندارد. چند وقت پیش، یکی از دوستانمان افتاد و پایش شکست.» کمال قول داد به همه چیز رسیدگی کند.
عامر با طوفان صحبت کرد و گفت: «به هر روشی که شده، آن خانه باید مال من شود.» و از زینب پرسید: «طوفان گفت تنبیه شده؟ حتی نمیتواند از خانه بیرون برود؟» عامر گفت: «پس وظیفه بیرون کشیدنش با خودمان است.» سپس استاد زینب را فرستاد تا با فهیمه صحبت کند و او را راضی نماید که کاملاً موفق شد. پس از زینب، نوبت تانره رسید. به او نیز تلفن زد و راضیاش کرد تا دوباره پیشش برگردد.
برای اطلاعات بیشتر، به مقاله خلاصه داستان و عکس بازیگران فیلم سینمایی من مراجعه کنید.
اکیا سری به گالری یاسمین زد و کمی با او صحبت کرد. زینب مشغول پهن کردن لباسها بود و اوزان از پشت نردهها او را نگاه میکرد که ناگهان تلفن اوزان زنگ خورد و زینب با ترس برگشت.

قسمت بیستم ۲۱ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
کمال، قادر و عامر در یک جلسه حضور دارند. پس از پایان جلسه، کمال قصد دارد با قادر درباره یک مشکل ایمنی در ساختوساز صحبت کند که عامر وسط حرفش میپرد و میگوید: «من خودم شخصی را برای رسیدگی به این موضوع میفرستم. دیگر این مسئله به شما مربوط نیست.» قادر نیز حرفهای پسرش را تأیید میکند. کمال به اسماعیل تلفن میزند و میگوید: «من با آنها صحبت کردم، اما فایدهای نداشت.»
کمال در راهرو با تانر روبرو میشود و به او میگوید: «باز هم برای کار آمدی؟» تانر پاسخ میدهد: «من کار را رها کرده بودم، اما مشتری دست بردار نیست. تماس گرفت و من آمدم تا با هم گفتگو کنیم.» در همین لحظه عامر میآید و با تعجب به تانر میگوید: «برادرم؟» سپس او را به داخل اتاقش میبرد و با او صحبت میکند و دلیل کنار کشیدنش از کار را میپرسد. تانر میگوید: «به خاطر موضوع زینب و پدرم، دیگر نمیتوانم ادامه دهم.» عامر میگوید: «تمام وسایل این اتاق و این شرکت روزی متعلق به پدرم بود، اما من کمکم همه را از او گرفتم. البته در ابتدا برای ثابت کردن خودم به پدرم، بسیار جنگیدم. حالا اگر تو هم میخواهی موفق شوی، باید با پدرت بجنگی. حالا بیشتر فکر کن و تصمیم بگیر.»
یاسمین شرکتی را که اکیا قرار است با آن همکاری کند، در اینترنت بررسی میکند و متوجه میشود که حامی مالی این شرکت، شرکت کمال است. او این موضوع را به اکیا میگوید.
تانر به دفتر کار کمال (همان دفتری که عامر به کمال داده) میرود و به او میگوید: «چه شده؟ دلت برای ما تنگ شده؟ شاید وقتی از ما دور بودی، بیشتر دلتنگ ما میشدی.» کمال میپرسد: «منظورت از این حرفها چیست؟» تانر پاسخ میدهد: «مگر حرف اشتباهی زدم؟ از وقتی که آمدی، آرامش از ما گرفته شده. تو اینجا کار میکنی و دستور میدهی، از طرفی پدرم همه چیز را به گردن من میاندازد.» کمال میگوید: «این چه حرفی است؟ تو پسر بزرگ خانواده هستی، او خودش را به تو سپرده است.» تانر میگوید: «آره، پسر بزرگم، اما برای آنها یک دردسر هستم. همیشه فکر میکنند که من هرگز آدم نمیشوم، اما تو را به جای همه ما آدم حساب میکنند.» کمال میگوید: «برادر، بس کن. تو دیگر بچه نیستی، این همه ناراحتی برای چیست؟» تانر میگوید: «چرا متوجه نیستی؟ من فقط یک قیچی دارم و برای استفاده از آن باید از تو و پدرم اجازه بگیرم؟» کمال میگوید: «اما قصد این آدم چیز دیگری است…» تانر باز هم حرفهای کمال را نمیپذیرد و میرود.
اکیا به کمال تلفن میزند و میپرسد: «این کارها چیست میکنی؟ چرا به آن شرکت گفتی که به من پیشنهاد کار بدهند؟» کمال تعجب میکند و میگوید: «من این کار را نکردهام. اما حالا از آتلیه بیرون برو و ببین آیا ماشینی که کسی داخلش باشد، آنجا پارک نکرده است.» اکیا میرود و میبیند و میگوید: «درست است، تو از کجا میدانستی؟» کمال پاسخ میدهد: «چون از طرف شوهرت، من و تو را زیر نظر گرفتهاند.» اکیا اطمینان پیدا میکند که عامر به آنها شک کرده است.
حیدر با دوستش که وکیل است صحبت میکند و میگوید: «به هر طریقی که شده، کاری کن که خانه برای لیلا باقی بماند و سهمی به ویدا نرسد.» دوستش میگوید: «باشد» و میرود. کمال نزد حیدر میآید و میگوید: «امروز لیلا را جلوی خانه شما دیدم.» حیدر عصبانی میشود و میگوید: «دست از سر ما بردار. نمیتوانی چیزی از گذشته ما پیدا کنی.» کمال که از رفتار حیدر متعجب شده، میپرسد: «شما چه رابطهای با لیلا دارید؟» حیدر پاسخ میدهد: «دست از سر ما بردار و از لیلا دوری کن.»
آسو به آتلیه اکیا میرود و با او صحبت میکند و میگوید: «آمدهام با شما دوست شوم و کمک بگیرم. شما هم با قبول کردن این پروژه، فکر کردم همین را میخواهید، اما انگار اینطور نیست.» اکیا میپرسد: «شما خواستید من این پروژه را انجام دهم؟» آسو پاسخ میدهد: «بله، چرا اینقدر تعجب کردی؟» اکیا میگوید: «مگر شما کارهای مرا قبول نداشتید؟» آسو میگوید: «آن مربوط به گذشته بود و تمام شد. اما از الان بگویم که شاید یک سری تذکراتی داده شود.» اکیا میگوید: «باز هم داری نقش رئیس را برای من بازی میکنی.» آسو پاسخ میدهد: «شما هم با من بدرفتاری میکنی. مگر به خاطر کمال به من حسودی میکنی؟» اکیا میگوید: «نه، اینطور نیست.» آسو میپرسد: «پس به خاطر گذشتهات با کمال است؟!» اکیا میگوید: «هدف شما چیست؟» آسو پاسخ میدهد: «گذشتهها گذشته است. من هم مثل کمال به آن اهمیت نمیدهم. باور کنید یک بار هم راجع به این موضوع با هم صحبت نکردهایم. این کار را به عنوان فراموش کردن گذشته در نظر بگیر.» اکیا میگوید: «من با شما مشکلی ندارم و این پروژه را هم قبول کردم. چرا نباید قبول میکردم؟» آسو میگوید: «بعد از اینکه کمال شما را اخراج کرد، شما فکر کردید که کمال به خاطر من این کار را کرده و من احساس خوبی نداشتم. به خاطر همین پیشنهاد این کار را دادم، اما مطمئن نبودم که قبول کنید.» اکیا پاسخ میدهد: «برای من مهم نیست که برای چه کسی کار میکنم. شما هم بیجهت زحمت کشیدید و تا اینجا آمدید. من هم آن آدمی نیستم که شما به خاطر پیروزیهای کوچکتان به دنبالش هستید. 😏» آسو نیز شرمنده میشود و میرود. 😂
کمال به خانه لیلا میرود و با او صحبت میکند و میگوید: «امروز تو را جلوی خانه حیدر دیدم و مشخص بود که همدیگر را خوب میشناسید. قضیه چیست؟ تو چه چیزی را از من پنهان کردهای؟ تو کی هستی؟ انگار دیگر تو را نمیشناسم.» لیلا با ناراحتی میگوید: «اکیا خواهرزاده من است…» کمال و لیلا تا شب با هم صحبت میکنند و لیلا همه چیز را برای کمال تعریف میکند و میگوید: «یک عمر گذشت تا بتوانم در آینه به خودم نگاه کنم و ناراحت نباشم.» کمال میگوید: «تو هیچ کار اشتباهی نکردی، آنها مقصر هستند.» لیلا پاسخ میدهد: «یکی خواهرم است و دیگری کسی بود که دوستش داشتم… از دوران بچگی، ویدا را بیرون کردم و از جوانیام، حیدر را. همه چیز را فراموش کردم، اما بعد با اکیا روبرو شدم. هم دوستش داشتم و هم میخواستم از او فرار کنم. دلم میخواست او را بغل کنم، اما از او متنفر میشدم. همه چیزهایی که فراموش کرده بودم، مثل خاطرات بچگی، استعدادم و لجبازیام را، همه را یکجا در اکیا میدیدم… برای من آسان نیست… آنها کابوسهای من هستند، کسانی بودند که لعنتشان کردم (منظورش حیدر و ویدا است).»
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً خلاصه داستان سریال سر دلبران + قسمت آخر و عکس بازیگران را بخوانید.
اکیا نزد عامر میرود و میگوید: «هر چه میخواهی از من بپرس.» عامر تعجب میکند و میپرسد: «چه چیزی؟» اکیا پاسخ میدهد: «من تو را دوست ندارم، اما خوبت میشناسم. چرا کسی را گذاشتی مرا تعقیب کند؟ سوالاتی که داری را از چهرهات میخوانم.» عامر میگوید: «پس به آنها جواب بده. بگو جواب این فکرهای من چیست.» اکیا میگوید: «من هرگز به همسرم خیانت نمیکنم. درست است که ازدواج ما فقط روی کاغذ است، اما هرگز خیانت نمیکنم. اما این کار را به خاطر تو نمیکنم، به خاطر کسانی که دوستشان دارم این کار را میکنم، چون نمیخواهم کسی آسیب ببیند.» عامر میگوید: «من تو را بسیار دوست دارم و به هرکس و هرچیزی که نزدیک تو باشد حسودی میکنم. به خاطر عشق تو دارم نابود میشوم.» اکیا پاسخ میدهد: «بیخیال.»

قسمت بیستم ۲۲ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
همه دور هم برای شام نشسته بودند که زینب گفت: “برادرجان، میدونی فردا دوره تنبیه من تمام میشه، دیگه نه؟”
تانر پاسخ داد: “آره دیگه، فقط یه هفته مونده. برای همینم دارم تلاش میکنم!”
ناگهان فهیمه یاد کمال افتاد و گفت: “کمال هم خیلی اسفناج دوست داشت. به نظرت چیه به حسین زنگ بزنیم و ازش حالی بپرسیم، هان؟”
تانر با کنایه گفت: “با یه دست بوس، همه مشکلات حل میشه؟”
فهیمه با ناراحتی به او نگاه کرد که حسین گفت: “ولش کن، بذار حرفاش رو بزنه!”
تانر ناراحت شد و گفت: “من هر کاری میکنم تا توی چشات بیام، ولی همیشه پسر محبوبت، کماله و…”
حسین هم با بیتوجهی گفت: “نوش جون همتون!”
تانر اشک در چشمانش جمع شد. 😢
اکیا مشغول طراحی بود که عامر وارد شد. اکیا میخواست چیزی بگوید که عامر گفت: “نترس، فقط میخوام از دور تماشات کنم.” 💔
اکیا بیرون رفت تا هوایی بخورد! به عامر زنگ زد و گفت: “پیشنهادتون رو قبول میکنم!”
صبح، دوره مجازات زینب تمام شد و گوشی را به او پس دادند. زینب مستقیم رفت پیش صالح تا همه چیز را توضیح دهد، اما صالح گفت: “دیگه چه توضیحی مونده؟
تو با من بازی کردی. تو زندگی تو فقط پول مهمه. زینب، تو منو زاپاس نگه داشتی تا یه پولدار بیاد سمتت و بعد منو فروختی!”
زینب گفت: “یعنی دیگه همه چی تمومه؟” صالح هم گفت: “آره.”
کمال که از صالح شنیده بود اوزان نزدیک خانهشان بوده، رفت پیش اکیا و گفت: “به برادرت بگو دست از سر خانوادم برداره!”
اکیا گفت: “اشتباه میکنی، من باهاش حرف زدم. اوزان نمیدونست اون خواهرته.”
کمال گفت: “حالا که میدونه، بهتره بهش بگی دیگه تمومش کنه. اگر مشکلی دارید، با خودم حل کنید، به خانوادم کاری نداشته باشید.
وگرنه بد میبینید.”
اکیا سریع به اوزان زنگ زد و گفت: “مرسی که به حرفم گوش نکردی و رفتی زینب رو دیدی. آفرین، اوزان!”
زینب رفت پیش استادش و از او تشکر کرد که باعث شد به دانشگاه برگردد. استاد گفت: “من باید از تو تشکر کنم. عامر خان به خاطر تو به خیریه کمک کرد.”
زینب تعجب کرد: “به خاطر منه؟ یعنی اون شما رو فرستاده بود؟”
استاد گفت: “آره.” در همان لحظه، عامر که تا آنجا همه چیز را میدید، خواست پیاده شود که اکیا به سمت زینب رفت و او منصرف شد.
زینب گفت: “آبجی، خواهش میکنم، اگر منو اینجا با تو ببینن، بازم تنبیه میشم.”
اکیا گفت: “فقط یه سوال ازت دارم، زینب. اونی که بهت پیشنهاد کار داد، عامر بود؟”
زینب دستپاچه گفت: “نه!”
اکیا گفت: “نمیدونم راست میگی یا نه، ولی عامر به گذشته من و کمال شک کرده. نذار ازت سوءاستفاده کنه، زینب. خودتو کنار بکش.”
اسماعیل، همان کارگری که از عامر به کمال شکایت کرده بود، زنگ زد و گفت: “چی شده؟”
کمال گفت: “از کار دست بکشید.”
حیدر و اوندر به همراه قادر هم آمدند. اول کارگرها میخواستند به سمت عامر بروند که کمال گفت: “نه، صبر کنید.” رو به عامر گفت: “به خاطر حرصت، این اتفاق برای من افتاد.”
قارد هم گفت: “عامر قول میده دیگه همچین مشکلی پیش نیاد.”
عامر چیزی درباره حرصش نگفت، فقط وقتی به دفتر رفت، با طوفان برای کمال نقشه کشیدند.
اکیا رفت همان جایی که باید برای پروژه کار میکرد. آن دختر کوچولو هم آنجا بود.
کمال برای بازرسی آمد. اکیا گفت: “اگه میخوای بازم اخراجم کنی، بگو از الان به بچه ها بگم زحمت نکشن.”
کمال چیزی نگفت و به آن دختر کوچولو نگاه کرد! دخترک ناگهان گفت: “آهان! فهمیدم، این همونیه که به خاطرش پنج سال گریه کردی!” قیافه اکیا شوکه شده بود. 😯
الیف جون گفت: “بهتره دیگه بری.” به کمال نگاه کرد و گفت: “گاهی وقتا همه چیزو قاطی میکنه.”
کمال خداحافظی کرد و میخواست برود که گوشیاش زنگ خورد: “آقای کمال، تبریک میگم. ما تصمیم گرفتیم خونه رو به شما بفروشیم.”
پایان

قسمت بیستم ۲۳ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
کمال با تعجب متوجه تغییر رفتار صاحبخانه شده بود. برای فهمیدن دلیل این تغییر، به سمت او رفت و ناگهان لیلا را در کنارش دید. با شگفتی پرسید: «لیلا؟! 😳»
صاحبخانه توضیح داد: «درسته، لیلا از دوستان قدیمی من بود که به لطف تو توانستم پیداش کنم!» کمال، لیلا را در آغوش گرفت و از او تشکر کرد. لیلا گفت: «دیدم نمیتونم جلوت رو بگیرم، گفتم حداقل پیشت باشم تا نذارم کار اشتباهی انجام بدی!»
اَکیا که مشغول پیادهروی بود، کامیونی را دید که در حال حمل اسبابوبازی به جلوی آن خانه بود. کنجکاو شد تا بداند صاحبخانه جدید کیست. با دیدن خانه، در خیالات خود غرق شد و تصور کرد کمال این خانه را برایش خریده تا غافلگیرش کند. در خیالش، کمال را دید که میگوید: «به خونهات خوش اومدی عشقم.» اکیا او را بغل کرد و گفت: «دوست دارم، دوست دارم…» اما ناگهان از خیالاتش بیرون آمد و کمال را در واقعیت دید. با ناراحتی گفت: «همه چیز همونطوریه که فکر میکردم، فقط من نیستم. 😢»
کمال گفت: «خودت خواستی. اون دختربچه راست میگفت که به خاطر من گریه میکنی؟» اکیا التماس کرد: «کمال، با من اینطوری نکن.» کمال با عصبانیت گفت: «برو بیرون!» اکیا پرسید: «اگر بگویم آره، چی عوض میشه؟ اگر بگم دستمو بگیر، میگیری؟ نه، نمیتونی!» کمال پاسخ داد: «مثل دخترهای پولدار دیگهای، نه دلت میخواد فراموشت کنم، نه آرامشت رو بهم بدی… 😏»
اکیا به او نزدیک شد و دستش را گرفت: «آره، دلم میخواد هیچوقت فراموشم نکنی. کمال، من پنج ساله که یک کابوس تکراری میبینم، کاش تو بیدارم کنی. 😞»
در همین حال، عامر در حال ترک خانه بود که دید اسبابکشی میکنند. با تعجب گفت: «مگه نگفته بود خانه رو به کسی نمیفروشه؟! 😠» و به سمت آن خانه رفت. کمال و اکیا هنوز دست در دست هم بودند. 😨
اکیا دست کمال را رها کرد و اشکهایش را پاک کرد. کمال عامر را دید و با کنایه گفت: «به به، کوزجی اوغلوها یکییکی دارن میان برای خوشآمدگویی.» اکیا کمی دستپاچه شد. عامر پرسید: «تو کی اومدی؟!» و خودش پاسخ داد: «دقیقاً به موقع. 😨»
کمال و عامر به طور غیرمستقیم یکدیگر را تهدید کردند. اکیا به عامر گفت: «بریم دیگه عزیزم.» عامر محکم انگشتان اکیا را گرفت و او را تا جلوی خانه برد. اکیا گفت: «دستم درد گرفت، ول کن!» عامر پاسخ داد: «سال ۲۰۱۰، یک دختر پولدار میخواست یک هیجان و رابطه تجربه کنه، عاشق یک پسر فقیر شد. یک مدتی باهم بودن، ولی جدا شدن. من همه اینا رو میدونم، تعجب نکن. اما من مثل یک تفنگم! اگر ماشه رو کشیدی، تقصیر خودته. آفرین همسر عاقلم!»
کمال همه این صحنهها را از دور میدید و تمام حرفهایی که اکیا با او زده بود را به یاد آورد. به لیلا زنگ زد و گفت: «لیلا، من حس میکنم از وقتی که اومدم، اکیا میخواد یه چیزی رو به من بفهمونه.» لیلا پرسید: «یعنی میگی دلیل ازدواجش چیزی هست که به تو نگفته؟» کمال گفت: «آره، من باید هرچه زودتر با اکیا حرف بزنم!»
عامر به طوفان گفت: «دیگه وقتشه، آقا کمال رو از شرکت بیرون بندازیم، قبل از اینکه بخواد بره خونه جدیدش.»
زینب موقع رفتن به دانشگاه، سری به صالح اوزن زد و او هم از دور نگاهش میکرد. به عامر زنگ زد و پرسید: «چرا همه زنها از دست من فرار میکنن؟» زینب نه تلفن را جواب میداد و نه کاری. عامر گفت: «برای اینکه تو نباید منتظر شانس بمونی، باید خودت شانس بسازی.» بانو هم به عامر گفت: «شب برات سوپرایز دارم.»
ویدان متوجه شد که کسی خانه را خریده و به اتاق اکیا رفت. گفت: «خونه رو یکی خریده، حتماً عامر خیلی ناراحت میشه که نتونسته برات بخره.» اکیا گفت: «میدونه.» در همان لحظه، کمال را دید که به او علامت داد بیاید بیرون. اکیا هم گفت: «مامان، من کار دارم، میرم فعلاً.» ویدان رفت تو آن خانه تا بفهمد چه کسی آن را خریده.

قسمت بیستم ۲۴ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
پیک یک نامه میآورد و میگوید: «برای خانم یِدا است.»
حیدر نامه را باز میکند. در همین لحظه، ویدان میآید و میپرسد: «میدانی همسایه جدیدمان کیست؟ کمال سُویدر.»
حیدر پاسخ میدهد: «بیا، این نامه از طرف لیلا است. او هم مثل تو قصد دارد خانه را بخرد.»
برای اطلاعات بیشتر، به مقاله خلاصه داستان و قسمت آخر سریال کرگدن + بازیگران سریال کرگدن مراجعه کنید.
صالح، زینب را به دانشگاه میرساند. زینب به او میگوید: «این هفته برنامه تئاتر دارم، میتوانی بیایی؟»
صالح میگوید: «فکر کردم آدم شدهای! اما باشه، میآیم.»
پس از رفتن صالح، اوزان نزد زینب میآید و مدام سعی میکند با او صحبت کند. زینب به او میگوید: «برو اوزان، این امکان ندارد.»
اوزان میگوید: «هیچ کس برایم مهم نیست» و زینب را میبوسد.
زینب او را به عقب هل میدهد و میگوید: «چه کار میکنی اوزان؟ لطفاً برو.»
کمال که میداند ممکن است عامر برایش مشکل ایجاد کند، با شرکای دیگر جلسه میگذارد و کارها را محکم و قوی پیش میبرد.
سپس نزد اِکیا میرود تا با او صحبت کند، اما اکیا میگوید: «ببخشید آقای کمال، عجله دارم.»
همچنین، او گوشی یاسمین را به بهانه این که گوشی خودش شارژ ندارد، از او میگیرد.
در ماشین به لیلا زنگ میزند و میگوید: «باید تو را ببینم، لیلا.»
لیلا در یک مؤسسه خیریه مشغول بازی با بچهها است.
اکیا به او میگوید: «پس تو هم در این کارها هستی، نه؟ طوری حرف میزنم انگار تو را خوب میشناسم. تا به حال بچهای داشتهای؟»
زمان به عقب برمیگردد، به زمانی که لیلا لباس عروس به تن دارد و ویدان به او میگوید: «چه کار میکردم؟ تا آخر عمرم مخفی میکردم؟ باید عادت کنیم، لیلا، چون من حاملم.»
لیلا پاسخ میدهد: «از هر دوی شما متنفرم. از این به بعد، شما دشمن من هستید، همین!»
صحنه به زمان حال برمیگردد. لیلا میگوید: «نه، بچهای نداشتم، اما این دلیل نمیشود بچهها را دوست نداشته باشم. خب، تو چه کاری با من داشتی؟»
اکیا میگوید: «راستش لیلا، آمدم تا با کمال صحبت کنی.»
لیلا میپرسد: «آه، چرا خودت حرف نمیزنی؟»
اکیا پاسخ میدهد: «عامر به من و کمال شک کرده. اگر چیزی بفهمد، قطعاً به خانواده کمال آسیب میزند. خواهش میکنم بگو از ما دور بماند.»
پس از رفتن اکیا، لیلا به کمال زنگ میزند و میگوید: «فکر کنم حدس تو درست بود، کمال. اکیا چیزی را از تو پنهان کرده…»
عامر در حال صحبت است که پیک یک بسته میآورد و میگوید: «این را به خود آقای عامر بدهید.»
ناگهان عامر فریاد میزند: «بگیریدش!» و آنها به دنبال پیک میافتند.
پیک فرار میکند و وقتی او را گیر میاندازند، عامر میپرسد: «تو کی هستی؟»
پیک میگوید: «آقا، به خدا من فقط یک پیکم.»
عامر میپرسد: «پس چرا فرار کردی؟»
پیک پاسخ میدهد: «شما یکباره به دنبالم افتادید، خب…»
گوشی عامر زنگ میخورد و همان فرد ناشناس میگوید: «آن بیچاره فقط یک پیک است، به او کاری نداشته باش. من پنج سال پیش از تو قول گرفتم که دنبالم نکنی!»
قادر که از بالا همه چیز را میبیند، به عامر میگوید: «یک بار دیگر از تو پرسیدم چه کسی تو را تهدید میکند؟» و فلشی را که همان فرد ناشناس برای عامر فرستاده بود، میبیند.
قادر میگوید: «حالا برویم با هم ببینیم این چیست.» اما عامر پس از باز کردن فلش، آن را فرمت میکند و میگوید: «باید از این به بعد به پسرت اعتماد کنی، بابا.»
اکیا نزد بچههای گروه برمیگردد و با آنها صحبت میکند که آسو میآید و میگوید: «برای بچهها قهوه آوردم.»
اکیا میگوید: «مرسی، ولی فکر کنم خیلی کمه!»
آسو میگوید: «اکیا، من برای دوستی آمدم. میشودی اینطوری رفتار نکنی؟ کمال خوشحال بود که مرا به دست یک دوست سپرده!»
اکیا پاسخ میدهد: «پس فکر کنم همدیگر را بیشتر میبینیم، چون دیگر همسایه شدهایم، نه؟»
آسو میپرسد: «همسایه؟»
اکیا میگوید: «نمیتوانستی بگویی آقای کمال خانه جلویی ما را خریده؟»
آسو میگوید: «حتماً میخواست بعداً به من بگوید!»
حیدر با وکیل صحبت میکند و میگوید: «ممکن است ویدان قیمت خیلی بالایی پیشنهاد دهد! لطفاً با لیلا صحبت کن تا به او کمک کنم.»
نوزات (وکیل) با لیلا صحبت میکند، اما لیلا میگوید: «حیدر جزو دشمنان من است و من به کمکش نیاز ندارم.»
کمال با خانمی به نام سارپ صحبت میکند تا اکیا را به پرورشگاه بکشاند، و اکیا نیز بدون اینکه بداند این پیشنهاد از طرف کمال است، آن را میپذیرد.
آسو با یک جعبه شیرینی میآید. کمال میپرسد: «این چیست؟»
آسو پاسخ میدهد: «شیرینی خانه جدیدت دیگر.»
کمال میگوید: «واقعاً معذرت میخواهم، آسو، باز هم فراموش کردم.»
آسو میگوید: «فراموش کردی، مهم نیست. اما شنیدن این حرف از زبان اکیا کوزجی اوغلو سخت است، کمال. تو دوست نداری به آن دختر نزدیک شوی، چون میترسی بفهمی او عشق قدیمی تو بوده، نه؟»
برای مطالعه بیشتر، به خلاصه داستان و قسمت آخر سریال حکایت کمال + بازیگران سریال حکایت کمال سری سر بزنید.

قسمت بیستم ۲۵ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
کمال با آسو صحبت میکند و به او میگوید: «همه چیز مربوط به گذشته بوده است. مطمئن باش دیگر همه چیز بین من و اکیا تمام شده.» و آسو را قانع میکند.
فهیمه به طور تصادفی با اکیا روبرو میشود. اکیا به او میگوید: «آن روز شما حرفهایتان را زدید و من شنیدم. حالا نوبت من است که حرف بزنم و شما باید گوش کنید. من دیگر هیچ آسیبی به کمال نمیرسانم، باور کنید. قول میدهم دیگر دلش را نشکنم.»
فهیمه پاسخ میدهد: «شما بهتر است در مورد شکستن دل دیگران صحبت نکنید، چون فکر میکنم باید خجالت بکشید، خانم اکیا.» و در نهایت از او جدا میشود.
صالح با کمال قرار ملاقات دارد و پس از کمی تردید، به کمال اعتراف میکند که عاشق زینب شده و زینب هم او را دوست دارد. کمال عصبانی میشود و میپرسد: «از چه زمانی؟»
صالح با خجالت سرش را پایین میاندازد و میگوید: «خیلی وقت است!»
کمال دستش را روی شانه صالح میگذارد و میگوید: «چه کسی بهتر از تو میتواند از خواهرم مراقبت کند؟» سپس کمال به زینب تلفن میزند و از او میخواهد برای ناهار با هم باشند.
قادر و عامر با هم بیرون میروند تا صحبت کنند. قادر میپرسد: «اینجا چه میبینی، عامر؟»
عامر پاسخ میدهد: «یک عده آدم که به راحتی میتوانم کاری کنم از جلوی راهم کنار بروند.»
قادر به او میگوید: «تو داری از عصبانیتت نسبت به کمال شکست میخوری. من برای حفظ این نام و این امپراتوری بسیار تلاش کردهام و نمیگذارم به این راحتی نابود شود.»
عامر با عصبانیت پاسخ میدهد: «اگر تو میتوانستی از امپراتوری محافظت کنی، از مادرم هم محافظت میکردی.»
قادر عصبانی میشود و قصد دارد به عامر سیلی بزند، اما منصرف میشود و میگوید: «هرگز مرا با مادرت ناراحت نکن!»
زینب به رستوران میرود و صالح هم به او میپیوندد. صالح به زینب میگوید: «به برادرت همه چیز را گفتم.»
زینب ناراحت میشود و میگوید: «باور کن، قضیه آنطور که تو فکر میکنی نیست.»
کمال از او میپرسد: «من چطور فکر میکنم؟ چه کسی بهتر از صالح میتواند همسرت باشد؟ حتی امشب خانوادهاش برای خواستگاری میآیند!»
برای مطالعه بیشتر، به خلاصه داستان و قسمت آخر سریال ایل دا + بازیگران سریال ایل دا سری سر بزنید.
عامر متنی از پدرش برای مادرش میخواند. دستش را روی صورت بیحرکت مادرش میکشد، که فقط با چشمان باز به بالا نگاه میکند، و میگوید: «من مثل پدر نمیشوم، مادر. حتی اگر اکیا هر روز مرا بکشد، من برای محافظت از او قوی میمانم و هرگز دستش را رها نمیکنم. همیشه دوستش خواهم داشت.»
سپس عامر دستمزد پرستار را میدهد. بانو به او تلفن میزند و میپرسد: «کجایی عزیزم؟ مگر قرار نبود بیایی؟»
عامر پاسخ میدهد: «نتوانستم بیایم. دردت چیست؟»
بانو التماس میکند: «لطفاً بیا تا رو در رو به تو بگویم!»
او سپس به برگه سونوگرافی خود نگاه میکند و لبخند میزند.
اکیا که قرار بود به پرورشگاه برود، به ویدان پیام میدهد که شب نمیآید. کمال نیز به لیلا میگوید: «فرصتی که میخواستم فراهم شد. امروز با او تنها صحبت خواهم کرد.» و لیلا از او حمایت میکند.
قادر با خشم به عکس مادر عامر نگاه میکند و میگوید: «چرا اینطور شد، مژگان؟ چون نتوانستی مرا تحمل کنی؟ چون ضعیف بودی؟ چون نتوانستی از پسرت محافظت کنی؟ و او هرگز شبیه تو نخواهد شد!»
صالح و زینب با هم به خانه میروند. صالح بسیار خوشحال است و میگوید: «عروسی در راه است!»
اما زینب میگوید: «هنوز برای ازدواج و این چیزها زود است. من هنوز بچهام.»
صالح پیشنهاد میدهد: «پس برای مدتی نامزد میمانیم.»
اما زینب از هیچ چیز خوشحال نیست و به خانه میرود.
وقتی اکیا به پرورشگاه میرود، میبیند کمال هم آنجاست. از خانم سارپ میپرسد: «آقای کمال هم دعوت بودند؟»
سارپ پاسخ میدهد: «در واقع، آقای کمال ما را دعوت کردند.»
کمال به اکیا میگوید: «میخواستی با من صحبت کنی؟ اینجا هیچ کس نمیتواند ما را پیدا کند. اتفاقاً من هم از تو سوالاتی دارم.»
بالاخره شب میشود و کمال و اکیا برای صحبت کردن میروند. کمال از او میپرسد: «شروع کن، چه میخواستی به من بگویی؟»
اکیا پاسخ میدهد: «کمال، چارهای نداشتم جز اینکه با عامر ازدواج کنم. عامر به ما شک کرده است و حتی ممکن است گوشی من را شنود کند. تو باید از من دور بمانی.»
کمال میپرسد: «تو چیزی داری که باید به من بگویی، اکیا؟ چیزی مربوط به گذشته؟»
اکیا میگوید: «کمال، ازدواج من با عامر یعنی…»
کمال منتظر میماند و میپرسد: «خب؟»
صالح در حال صحبت با تلفن است که ناگهان قایقش منفجر میشود و او با گریه به سمت قایق میدود.

قسمت بیستم ۲۶ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
کمال و اکیا در ماشین هستند. کمال به یاد میآورد که روزی عامر به اکیا گفته بود: “هرکس به تو با عشق نگاه کند نابودش میکنم!” اما حالا کمال از گفتن این خاطره منصرف میشود و با خود فکر میکند: “حالا حتی اگر بگویم، چه چیزی تغییر میکند؟”
سپس رو به اکیا میگوید: “اکیا، فقط میخواستم به تو بگویم که از عامر فاصله بگیری. او از آنچه فکر میکنی بسیار خطرناکتر است. لطفاً آن خانه را هم رها کن.”
کمال با لحنی تمسخرآمیز پاسخ میدهد: “آهان! پس بگو دلت برایم سوخته که آمدهای با من حرف بزنی؟ یعنی من از دور اینقدر بیچاره به نظر می رسم؟ میدانی اکیا، تو فقط به فکر آرامش خودتی.” سپس اکیا بلند میشود تا برود، اما کمال دنبالش میدود و به او میگوید: “پیاده شو!” ولی اکیا امتناع میکند.
در ماشین، بحثشان ادامه پیدا میکند تا اینکه کمال متوجه میشود راه را اشتباه آمده و سعی میکند برگردد، اما ماشین در گل گیر میکند. اکیا با تعجب میپرسد: “آنقدر از دستم عصبانی بودی که راه را گم کردی؟” و کمال با ناراحتی پاسخ میدهد: “آره، چون هرچه میگویم ساکت شو، باز هم حرف میزنی. لجباز!”
وقتی به گوشیهایشان نگاه میکنند، متوجه میشوند آنتن ندارند. کمال پیشنهاد میکند که به سمت یک روستا بروند، چون نمیتوانند تمام شب را آنجا بمانند. در راه، اکیا از خستگی میگوید و میخواهد کمی استراحت کنند. کمال میفهمد که اکیا سردش است، بنابراین پالتویش را درمیآورد و روی شانههای او میاندازد. اکیا چشمانش را میبندد و عطر پالتو را به آرامی استنشاق میکند.
کمال نگاهش به او میافتد و اکیا با خجالت میگوید: “دماغم یخ زده.” کمال با نگرانی میپرسد: “لبهایت سرخ شده، تب داری؟” و اکیا پاسخ میدهد: “راستش، خجالت میکشم.”
بالاخره به یک خانه خالی میرسند. در همین حال، صالح با گریه میگوید: “منبع درآیندم سوخت، نان و خانۀ من از بین رفت.” اوزان از دور همه چیز را میبیند و با خود فکر میکند: “همه چیز از کنترل خارج شده. فکر کنم عامر دارد میآید.”
در خانه، ویدان به عامر میگوید که اکیا پیام داده و شب را بیرون میماند. عامر سریع به کارگاه میرود، اما اکیا آنجا نیست و گوشی هم آنتن ندارد.
کمال و اکیا وارد خانه میشوند و متوجه میشوند که داخل خانه حتی از بیرون هم سردتر است. کمال برای جمعآوری هیزم میرود و وقتی برمیگردد، اکیا به او میگوید: “ماکارونی درست میکنم با یک سورپرایز!” و شیشه شراب را نشانش میدهد. کمال با جدیت به او هشدار میدهد: “اکیا، حواست باشد برای چه اینجا هستیم. امیدوارم شوهرت به خاطر من نگرانت نشده باشد.”
عامر به تانر زنگ میزند و میپرسد: “کمال کجاست؟” تانر پاسخ میدهد: “نمیدانم، باید از آسو بپرسی.” کمال هم به آسو زنگ میزند و میگوید: “با آقای کمال کار دارم، اما گوشیشان آنتن نمیدهد. شما نمیدانید کجاست؟” آسو میگوید: “آخرین بار در مراسم خیریه بود. من هم از او خبری ندارم.”
سپس عامر به خیریه زنگ میزند و خانم سارپ به او میگوید: “با خانم اکیا برگشتند.”
در خانه، اکیا غذا را آماده میکند و مدام شراب مینوشد. کمال به او میگوید: “بسه دیگه!” اکیا با کنایه میپرسد: “تو چرا نمیخوری؟ مگر میترسی کنترلت را از دست بدهی؟”
کمال به لبهای اکیا خیره میشود و با ناراحتی میگوید: “از وقتی آمدهای، مدام میخواهی با من حرف بزنی، حتی پیش لیلا هم رفتی. من خسته شدم، اکیا! آنقدر سعی کردی خودت را به من ثابت کنی، آنقدر قلب مرا فشردی و رهایش کردی.”
اکیا با اشک پاسخ میدهد: “من قبل از تو حتی یادم نبود که قلبی دارم.” کمال با صدایی لرزان میپرسد: “چرا این کارها را میکنی، اکیا؟ چرا؟ من هم یک آدمم، کسی که سالها پیش دیوانهوار عاشقت بود. دیگر سعی نکن خودت را در قلبم جا کنی، اینطور به من نگاه نکن، ذهنم را به هم نریز.”
اکیا آرام میگوید: “نگران نباش، نه آرامش تو را به هم میریزم و نه به شوهرم خیانت میکنم. اما آنطور به تو نگاه میکنم چون من هم دیوانهوار عاشقتم.” کمال با صدایی آرام میگوید: “هیس، بسه.” و میرود تا بخوابد.
اکیا آرام دستش را روی صورتش میکشد و پتو را روی خود میاندازد. سپس آهنگی را زمزمه میکند: “یک بار عاشق شدن… یعنی هزار بار مردن…”
کمال که خود را به خواب زده بود، دوباره اشکش جاری میشود و با ناراحتی میگوید: “هیس… ساکت شو.” سپس از جایش بلند میشود. اکیا میپرسد: “چرا؟” و کمال پاسخ میدهد: “چون دیگر نمیتوانم تحمل کنم، میفهمی؟”
اکیا دستش را به سمت او دراز میکند و میگوید: “کمال، دستم را بگیر. خواهش میکنم بیا، فقط امشب، در دنیا فقط من و تو باشیم.” کمال دست او را میگیرد و اکیا به نرمی به او میگوید: “دراز بکش.” هر دو با چشمانی پر از اشک به هم نگاه میکنند. اکیا دستش را روی صورت کمال میکشد و زمزمه میکند: “تو قلب منی، کمال! قلب من…”
از طرف دیگر، عامر به خیریه میرود و همان خانم به او میگوید که اکیا و کمال رفتهاند و اگر هنوز نرسیدهاند، شاید به خاطر مسیر انحرافی معروفی است که در آن گرفتار شدهاند. عامر آدرس آن مسیر را میگیرد و تا جایی پیش میرود که ماشین کمال را پیدا میکند. اما اکیا و کمال همچنان در همان کلبه هستند.

قسمت بیستم ۲۷ سریال اکیا ” عشق بی پایان ” :
عامر در را باز میکند و متوجه میشود خانه خالی است.
به بخاری نگاه میکند که هنوز گرم است و ساعت را نگاه میاند؛ انگار فقط یک ساعت گذشته باشد.
اکیا میگوید: “تو قلب منی کمال!”
کمال بلافاصله بلند میشود و میگوید: “خیلی خوب، بلند شو برویم.”
اکیا هم بلند میشود و اشکهایش را پاک میکند: “بله، دیگر برویم.”
آنها به یک پمپ بنزین میروند.
اکیا آنتن موبایلش وصل میشود و پیامهای یاسمین را میبیند.
یاسمین به او گفته که عامر دیوانهوار عصبانی است و از اکیا میخواهد به او زنگ بزند.
اکیا به عامر زنگ میزند و میگوید: “من در پمپ بنزین هستم.”
کمال میگوید: “تا وقتی شوهرت بیاید، همینجا میمانم.”
اما اکیا پاسخ میدهد: “نمیخواهم مشکل بزرگی به وجود بیاید، لطفاً برو.”
کمال سوار یک تاکسی میشود و از آنجا میرود.
وقتی عامر میرسد، با عصبانیت دست اکیا را میگیرد و او را به داخل ماشین میکشد.
عامر میپرسد: “کمال هم اینجا بود، مگر نه؟”
اکیا جواب میدهد: “آره، اما من را رساند و رفت. او کار اشتباهی نکرده، عامر.”
عامر با خشم میگوید: “اگر او مقصر نیست، پس تو مقصری؟ آیا باید هر دویمان را از بین ببرم تا نه جرمی باقی بماند و نه اشتباهی؟”
عامر که مانند سگی حسود شده، سرعت ماشین را افزایش میدهد.
اکیا التماس میکند: “عامر، لطفاً آروم باش!”
عامر ماشین را به کنار جاده میکشد و متوقف میکند.
اکیا شدیدتر گریه میکند.
عامر میگوید: “تمام شد، آروم باش.”
اکیا با ناراحتی پاسخ میدهد: “بله، بیا کارم را تمام کن و مرا راحت کن. از این زندگی خسته شدهام.”
اکیا با عصبانیت به صورت عامر فریاد میزند: “تو زندگی را از من دزدیدی! تو پنج سال از زندگی مرا گرفتی 😭”
عامر او را در آغوش میگیرد و بارها عذرخواهی میکند.
کمال نزد صالح میرود و او را دلداری میدهد.
صالح میگوید: “پلیسها شک کردهاند که این حادثه عمدی بوده. من مطمئنم کار عامر است، چون میخواهد به نزدیکان تو آسیب برساند.”
عامر، اکیا را به خانه میرساند و خودش به دنبال کمال میرود تا به او هشدار بدهد که از اکیا دور بماند.
عامر به کمال میگوید: “جرأت نکن به اموالش دست درازی کنی، وگرنه عاقبت بدی خواهی دید.”
کمال پاسخ میدهد: “این تو هستی که مرا به جنگ دعوت میکنی.”
کمال بعداً به صالح میگوید: “امشب یک چیز دیگر هم برایم ثابت شد: عامر میترسد اکیا را از دست بدهد.”
اکیا فقط به من گفت که این ازدواج اجباری بوده، اما نگفت چرا…
صالح با تعجب میگوید: “پسر، دیوانه شدهای؟ او شوهر دارد و تو اینجا در حال خیالبافی هستی.”
صبح روز بعد، حیدر نزد اکیا میرود و از او میپرسد: “دیشب با کی بودی؟”
اکیا میگوید: “با کمال.”
حیدر با نگرانی میگوید: “به تو گفته بودم از آن پسر دوری کنی، اکیا.”
اکیا پاسخ میدهد: “اما پدر، اگر عامر به خاطر من به او آسیبی برساند، هرگز نمیتوانم خودم را ببخشم.”
حیدر میگوید: “اما تو کاری نمیتوانی بکنی. فقط مراقب خودت باش، دخترم.”
اکیا هنگام شستن دستهایش، کبودی روی بازویش را میبیند که کار عامر است و با خود میگوید: “وحشی!”
اوزان با عامر درباره دست بریدهای که به آب داده صحبت میکند.
عامر میگوید: “خوب است که حداقل برای به دست آوردنش تلاش کردی.”
اوزان میپرسد: “فکر نمیکنی گیر بیفتم؟”
عامر پاسخ میدهد: “مردان من کار را درست انجام میدهند، اما تو باید به فکر یک دروغ بزرگ برای پوشاندن اشتباهاتت باشی…”
اکیا اوزان را صدا میزند و نزدش میرود: “دستت چه شده، اوزان؟”
اوزان میگوید: “هیچی، فقط یک بریدگی کوچک.”
اکیا دستش را نگاه میکند و میپرسد: “اوزان، این سوختگی است یا بریدگی؟”
اوزان توضیح میدهد: “راستش، دوباره با ماشین عامر جایی میرفتم که در راه خراب شد. موقع تعمیر کردن، دستم اینطور شد.”
بانو دوباره به عامر یادآوری میکند که باید او را ببیند.
لیلا و کمال با هم بیرون میروند تا صحبت کنند.
کمال دوباره برای لیلا توضیح میدهد که ازدواج اکیا اجباری بوده است.
لیلا میگوید: “بیا یک بار دیگر عکسهای عروسی اکیا و عامر را با هم نگاه کنیم.”
بعد از نگاه کردن به عکسها، لیلا میپرسد: “دیدیش؟ به نظرت این آدم خوشحال است؟”
عکس های جدید سریال اکیا okeea





توصیه میکنیم این مطلب خلاصه داستان سریال چرخ فلک+قسمت آخر سریال چرخ فلک را حتماً بخوانید.
سریال «اکیا» که این روزها به عنوان نسخه فارسی سریال «کارا سودا» یا همان «عشق بیپایان» معرفی میشود، داستان رابطه میان همسر امیر و دوست دختر سابق کمال را روایت میکند.
او دختر ویلدان است که در خانوادهای ثروتمند بزرگ شده، در حالی که اوندر از یک خانواده معمولی است. اکیا یک برادر دوقلو به نام اوزان دارد. او دختری شاد و رها است و با وجود رشد در خانوادهای پولدار، همیشه از زندگی تجملاتی فاصله گرفته است.
زمانی که اکیا و کمال عاشق هم بودند و قصد ازدواج داشتند، اوزان مرتکب قتل یک زن میشود. اکیا برای پنهان کردن این جنایت، مجبور میشود با امیر کوزجواوغلو ازدواج کند و بنابراین پیشنهاد ازدواج کمال را رد میکند. کمال تصور میکند که اکیا به خاطر پول و موقعیت، او را رها کرده است.
این اتفاق باعث رنجش کمال میشود و او استانبول را ترک میکند.
سال ۲۰۱۵ فرا میرسد و اکیا هنوز همان عشق اولیه به کمال را در دل دارد و هر روز امیدوارتر و قویتر میشود تا شاید روزی به او برسد.
با بازگشت کمال به استانبول برای کار روی یک پروژه در شرکت امیر، داستان دوباره جریان مییابد…
این سریال یکی از پرهزینهترین تولیدات تلویزیونی ترکیه است و جوایز متعددی را از آن خود کرده است. به دلیل هزینههای بالای خرید پخش این سریال، شایعه شده که یک برند جدید حامی مالی آن است؛ برندی به نام «اکیا» که در زمینه تولید لوازم آرایشی و مراقبت از پوست و مو فعالیت دارد.
نام اکیا در واقع نام جدید شخصیت «نیهان» در این سریال است که توسط نسلیحان آتاگول بازی میشود.
یکی دیگر از بازیگران موفق این مجموعه، بوراک اوزچیویت است که او را از سریالهایی مانند «چکاوک» و «حریم سلطان» به خاطر داریم. او با چهره جذابش یکی از دلایل محبوبیت سریال اکیا شناخته میشود.
حضور برند آرایشی-بهداشتی اکیا به عنوان اسپانسر، با واکنشهای مختلفی در فضای مجازی همراه بوده است. برخی کاربران در اینستاگرام این موضوع را به تمسخر گرفتهاند؛ یکی نوشته: «خوشبختانه پشمک حاجعبدالله اسپانسر نشد!» و دیگری آن را بسیار عجیب و خندهدار توصیف کرده است.





یکی از پر طرفدار ترین سریال های ترکی مشهور کشور ترکیه سریال اکیا می باشد که از شبکه جم در حال پخش می باشد . و شما می توانید خلاصه داستان سریال اکیا را در دنیای عکس سریال و عکس بازیگران سریال را در سایت دیلی مشاهده نمایید.
زمان پخش سریال اکیا از جمعه تا چهارشنبه هر شب ساعت ۱۰ پخش خواهد شد
این سریال ترکی، یکی از پرخرجترین و گرانترین تولیدات تاریخ تلویزیون ترکیه به شمار میرود و توانسته جوایز متعددی را از آن خود کند.
شایعه شده است که برای تأمین هزینههای سنگین پخش این سریال، یک برند جدید وارد عمل شده و از آن حمایت مالی کرده است. این برند، “اکیا” نام دارد که در زمینه تولید لوازم آرایشی و محصولات مراقبت از پوست و مو فعالیت میکند.
در خود سریال نیز نام “اکیا” به عنوان اسم جدید یکی از شخصیتها به نام “نیهان” — که توسط نسلیحان آتاگول نقشآفرینی میشود — استفاده شده است.
یکی دیگر از بازیگران موفق این مجموعه، بوراک اوزچیویت است که او را از نقش “کامران” در سریال “چکاوک” و نیز نقش “بالیخان” در سریال مشهور “حریم سلطان” به خاطر داریم.





خلاصه داستان سریال اکیا
سریال اکیا که این روزها با عنوان نسخه فارسی سریال “کارا سودا” یا همان “عشق سیاه” معرفی میشود، داستان رابطه میان همسر امیر و دوست دختر سابق کمال را روایت میکند.
اکیا دختر ویلدان است که در یک خانواده ثروتمند بزرگ شده، در حالی که اوندر از یک خانواده معمولی و متوسط برخوردار است. اکیا یک برادر دوقلو به نام اوزان دارد.
او دختری شاد و رها است و با وجود رشد در خانوادهای پولدار، همیشه از زندگی تجملاتی و پرزرق و برق فاصله گرفته است.
زمانی که اکیا و کمال عاشق هم بودند و قصد ازدواج داشتند، اوزان مرتکب قتل یک زن میشود.
اکیا برای پنهان کردن این جنایت، مجبور میشود با امیر کوزجواوغلو ازدواج کند و بنابراین پیشنهاد ازدواج کمال را رد میکند. کمال تصور میکند اکیا به خاطر پول و موقعیت، او را رها کرده است.
این اتفاق باعث ناراحتی عمیق کمال میشود و او استانبول را ترک میکند.
سال ۲۰۱۵ فرا میرسد و اکیا هنوز همان عشق اولیه به کمال را در دل دارد و هر روز با امید دیدار دوباره او، قویتر میشود.
با بازگشت کمال به استانبول برای کار روی یک پروژه در شرکت امیر، همه چیز از نو آغاز میشود…



قسمت آخر سریال اکیا


خلاصه داستان سریال اکیا
سریال «اکیا» که این روزها با عنوان نسخه فارسی سریال «کارا سودا» یا همان «عشق سیاه» معرفی میشود، داستان رابطهی پیچیدهی همسر امیر و دوستدختر سابق کمال را روایت میکند.
اکیا دختر ویلدان است که در خانوادهای پولدار بزرگ شده، در حالی که کمال از یک خانوادهی معمولی میآید. اکیا یک برادر دوقلو به نام اوزان دارد. او دختری شاد و رهاست و با وجود ثروت خانوادگی، همیشه از زندگی تجملاتی فاصله گرفته است.
زمانی که اکیا و کمال عاشق هم بودند و قصد ازدواج داشتند، برادرش اوزان مرتکب قتل یک زن میشود. اکیا برای پنهان کردن این جنایت، مجبور میشود با امیر کوزجواوغلو ازدواج کند و بنابراین پیشنهاد ازدواج کمال را رد میکند. کمال تصور میکند اکیا به خاطر پول و موقعیت بهتر، او را رها کرده و به همین دلیل بسیار دلگیر میشود و استانبول را ترک میکند.
سال ۲۰۱۵ فرا میرسد و اکیا هنوز همان عشق اولیه به کمال را در دل دارد و هر روز با امید دیدار دوبارهی او، قویتر میشود. با بازگشت کمال به استانبول برای کار روی یک پروژه در شرکت امیر، همه چیز دوباره از نو آغاز میشود…

کمال، یک مهندس معدن جوان و بیپول است که برای تأمین زندگی خود و کارگرانش، در دل کوه و معدن سخت کار میکند.
او با وجود فقر، شخصیت بااعتمادبهنفس و غرور بالایی دارد. روزی دختری به نام اکیا (نیهان) را از غرق شدن نجات میدهد و همین اتفاق، سرآغاز آشنایی آن دو و تغییری بزرگ در زندگی کمال میشود.
مدتی بعد، برای برادر اکیا (نیهان) مشکلی پیش میآید و او برای نجات برادرش، مجبور میشود با امیر –مردی که به او علاقه ندارد– ازدواج کند.
پس از این ماجراها، کمال استانبول را ترک میکند و در معدن دیگری مشغول کار میشود. وقتی بعد مدتی به استانبول بازمیگردد، در پی انتقام از عشق سابقش، اکیا (نیهان) که حالا ازدواج کرده، برمیآید. درگیری عاطفی میان این سه نفر، داستان پرکشش و زیبایی را رقم میزند.
فصل اول این مجموعه در میانههای سال ۲۰۱۶ به پایان رسید و هماکنون فصل دوم آن از شبکه استار ترکیه در حال پخش است.

بوراک اوزچویت بازیگر نقش کمال در سریال اکیا
بوراک اوزچیویت، نقش کمال را بازی میکند؛ یک مهندس معدن که از یک خانواده ساده و کمدرآمد است. خانواده او شامل پدر، مادر، یک خواهر کوچکتر و یک برادر بزرگتر از خودش میشود. زندگی کمال وقتی دگرگون میشود که به طور تصادفی با اکیا (نیهان) آشنا میگردد. این آشنایی به زودی به عشق عمیقی بین آن دو تبدیل میشود. اما در روز خواستگاری، پاسخ اکیا (نیهان) به او “نه” است. این اتفاق، کمال را به شدت میرنجاند و باعث میشود او برای کار به یک معدن زغال سنگ در روستایی دور برود. پس از پنج سال، کمال بازمیگردد؛ با دو هدف در دل: گرفتن انتقام از رویدادهای گذشته و به دست آوردن دوباره عشق از دست رفتهاش، اکیا (نیهان).

نسلیهان اتاگول بازیگر نقش نیهان در سریال ترکی اکیا
نیهان اتاگول اکیا، که به نام نیهان شناخته میشود، یک نقاش است. او در کنار پدر، مادر و برادر کوچکترش زندگی میکند و خانوادهاش از نظر مالی در وضعیت خوبی به سر میبرند. در طی یک رخداد، نیهان دل به کمال میبندد و عاشق او میشود، اما به تدریج شرایط برایش پیچیده و غیرمنتظره میشود. در روز خواستگاری، او به کمال “نه” میگوید و در نهایت با شخص دیگری ازدواج میکند. با این حال، هنوز در دلش عشق به کمال زنده است.


کان اورگانچی بازیگر نقش امیر در سریال اکیا
کان اورگانجی، هنرمندی که نقش امیر را بازی میکند، پسری از یک خانواده بسیار ثروتمند و بانفوذ است. او آدمی متکبر است و عشقی شدید و غیرعادی به اکیا (نیهان) دارد. کان با استفاده از زور و ترساندن، خودش را به اکیا و خانوادهاش تحمیل میکند. برای اینکه به اکیا برسد، حاضر است با هرکسی بجنگد و درگیری کند. او شخصیتی خشن دارد و مدام با کامل درگیر میشود و با او دعوا میکند.




